Saturday، March 11، 2006

تصور کن چیزی توی وجودت بعد از سالها با یه تلنگر کوچولو بیدار شده باشه...تصور کن ساعتها انتظار بکشی و وقتی انتظارت سر اومد اینقدر برات بی تفاوت باشه که خودتم سرگیجه بگیری...نه اصلآ لازم نیست هیچ چیزی را تصویر کنی فقط چشماتو ببند و ببین کجا ایستادی.......همین

2 Comments:

Anonymous meisam said...

من باید چشامو ببندم و ببینم کجا راه می رم . من هیچ جا بند نمیشم . رویا بافی هام هم همش در راه رفتن سراغم میان .
.
.
.
رویاهایای راه رفتنی من . البته بی هیچ تلنگری .
چشامو این بار می بندم . ببینم کجا دارم راه می رم .

March 12, 2006 8:42 AM  
Anonymous لاله said...

بد جایی!

March 17, 2006 9:58 AM  

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home