تصور کن چیزی توی وجودت بعد از سالها با یه تلنگر کوچولو بیدار شده باشه...تصور کن ساعتها انتظار بکشی و وقتی انتظارت سر اومد اینقدر برات بی تفاوت باشه که خودتم سرگیجه بگیری...نه اصلآ لازم نیست هیچ چیزی را تصویر کنی فقط چشماتو ببند و ببین کجا ایستادی.......همین
Saturday، March 11، 2006
Previous Posts
- دراز کشیدم روی تختم با محلفه های جدید..بدون هیچ بو...
- در روزی زمستانی ای محبوب من تنفس در جنگلی از کاج و...
- این چند روزه محرم خیلی روزهای کوفتیه...وقتی بچه بو...
- حقيقت هميشه در جاهايی عجيب کشف می شود.در نوشگاهی، ...
- برف می بارد مادربزرگ را به خاک سرد میسپاریم گور سف...
- خواب دیدم یه مرد به سرم شلیک کرد...گلوله توی جمجمم...
- هر شب قهرمانان قصه هايم از کتابهايم بيرون می آيند ...
- چند روزیه احساس میکنم پیر شدم...لحظه هام که میگذرن...
- همه نوشته هام پاک شده خوب فقط میخواستم بگم حالم گه...
- دوباره تنها شدم همه یکی یکی دارن میرن ...بعضی وقته...

2 Comments:
من باید چشامو ببندم و ببینم کجا راه می رم . من هیچ جا بند نمیشم . رویا بافی هام هم همش در راه رفتن سراغم میان .
.
.
.
رویاهایای راه رفتنی من . البته بی هیچ تلنگری .
چشامو این بار می بندم . ببینم کجا دارم راه می رم .
بد جایی!
ارسال يک نظر
Links to this post:
ايجاد يک پيوند
<< Home