برف می بارد
مادربزرگ را به خاک سرد میسپاریم
گور سفید می ماند
بی هیچ نشانه ای
یک ساله که مادربزرگ رفته....توی یه صبح زمستونی تصمیم گرفت دیگه بیدار نشه و ماها را توی
حسرت آخرین دیدارمون بزاره...یک ساله که دیگه توی چشماش سورمه نکشیده...یکساله که موهاشو سیاه نکرده و یک ساله که دیگه نوههاش دور هم جمع نشدن.یک ساله رفته...برای همیشه رفته...جاش همیشه خالیه...میدونستی دیگه هیچ کس توی روزهای بی پولیم یه دسته هزاری بهم نداد و با یه لبخند نگفت با اینها آدامس بخر...دیگه با هیچ کس با اون لذت بستنی قیفی نخوردم....دیگه شبها کیسه آب گرمو برای هیچ کس پر نکردم...دیگه رفتی...میدونی توی این یک سال یه شب نبود بهت فکر نکنم...رفتی دیگه رفتی
مادربزرگ را به خاک سرد میسپاریم
گور سفید می ماند
بی هیچ نشانه ای
یک ساله که مادربزرگ رفته....توی یه صبح زمستونی تصمیم گرفت دیگه بیدار نشه و ماها را توی
حسرت آخرین دیدارمون بزاره...یک ساله که دیگه توی چشماش سورمه نکشیده...یکساله که موهاشو سیاه نکرده و یک ساله که دیگه نوههاش دور هم جمع نشدن.یک ساله رفته...برای همیشه رفته...جاش همیشه خالیه...میدونستی دیگه هیچ کس توی روزهای بی پولیم یه دسته هزاری بهم نداد و با یه لبخند نگفت با اینها آدامس بخر...دیگه با هیچ کس با اون لذت بستنی قیفی نخوردم....دیگه شبها کیسه آب گرمو برای هیچ کس پر نکردم...دیگه رفتی...میدونی توی این یک سال یه شب نبود بهت فکر نکنم...رفتی دیگه رفتی

2 Comments:
....
نه هیچکدومو نمی دونستم
اون خوبه و فکر کنم نگران تو...
ارسال یک نظر
<< Home