Thursday، January 19، 2006

برف می بارد
مادربزرگ را به خاک سرد میسپاریم
گور سفید می ماند
بی هیچ نشانه ای

یک ساله که مادربزرگ رفته....توی یه صبح زمستونی تصمیم گرفت دیگه بیدار نشه و ماها را توی
حسرت آخرین دیدارمون بزاره...یک ساله که دیگه توی چشماش سورمه نکشیده...یکساله که موهاشو سیاه نکرده و یک ساله که دیگه نوههاش دور هم جمع نشدن.یک ساله رفته...برای همیشه رفته...جاش همیشه خالیه...میدونستی دیگه هیچ کس توی روزهای بی پولیم یه دسته هزاری بهم نداد و با یه لبخند نگفت با اینها آدامس بخر...دیگه با هیچ کس با اون لذت بستنی قیفی نخوردم....دیگه شبها کیسه آب گرمو برای هیچ کس پر نکردم...دیگه رفتی...میدونی توی این یک سال یه شب نبود بهت فکر نکنم...رفتی دیگه رفتی

2 Comments:

Anonymous دلقک said...

....
نه هیچکدومو نمی دونستم

January 20, 2006 1:31 AM  
Anonymous لاله said...

اون خوبه و فکر کنم نگران تو...

January 20, 2006 7:02 AM  

ارسال يک نظر

Links to this post:

ايجاد يک پيوند

<< Home