پنجشنبه، اسفند ۱۸، ۱۳۸۴

دراز کشیدم روی تختم با محلفه های جدید..بدون هیچ بوی آشنایی و بدون هیچ خاطره دور و حتی نزدیکی!دوباره دمر میخوابم توصیه های دکتر معالج را فراموش کردم...هیچ نمیدونه اون چیزی که باعث دمر خوابیدنم کمرم نیست...فکرهای ریز و درشتیه که میخواه ازشون فرار کنم.طاق باز که میخوابم ذهنم ناخودآگاه شروع میکنه به یاد آوری...یه لحظه توی یک خیابونه درازم پشت چراغ قرمز...لحظه بعد توی یه جای تاریک که یه پنجره دور داره....یه آن توی خونه قدیمی توی انبار کنار راه پله ...بوی اون تو را به وضوح حس میکنم اصلآ این بو را فراموش کرده بودم...چند لحظه بعد توی یه خاطره دورم...توی اتفاقهایی که نیفتاده ولی میتونست حقیقت باشه کما اینکه حتمآهست.ساعتها میگذره و با چشمان بسته به همه جا میرم...من در حال سفرم با آدمهایی که ذهنم میخواد...توی خواب همه چیز مجازه...حتی خیانت...گاهی وقتها سرخوش میشم از این خیانتهای پنهانی و خوابیدن توی آغوشهای بیگانه.خوابیدم توی تختم با محلفه هایی که حتی بوی خودم را هم نمیده

1 Comments:

Anonymous ناشناس said...

در میان ابرها .
تو همیشه شبیه چیزی بودی . همیشه .

اسفند ۲۰, ۱۳۸۴ ۱۰:۵۳ ق.ظ.  

ارسال یک نظر

<< Home