این چند روزه محرم خیلی روزهای کوفتیه...وقتی بچه بودم این روزها از بهترین روزهام بودن.مامانم را مجبور کرده بودم برام زنجیر بخره...لباس سیاه تنم میکردم ظاهرمم که کاملآ پسرونه بود...میرفتم توی دسته و با جدیت شروع میکردم زنجیر زدن.پنج دقیقه طول میکشید تا یکی از مردها از صف میکشیدم بیرون و میگفت تو که دختری برو چادر سرت کن بیا دنبالمون...منم فرار میکردم میرفتم ...تمام طول محرم هر شب این بازی را تکرار میکردم...زنجیر و سینه زدن و فرار کردن...همیشه هم به لباس سیاه پسر همسایمون که بالاش نوشته بود یا حسین حسودی میکردم....عجب روزهایی بود....بعضی از چیزها بهتره توی بچگی متوقف بشن...این روزها خوب بودن ولی پونزده سال پیش.

2 Comments:
مرده شور این کامنت دونیت رو ببرم
من همیشه فرار می کردم بی تکرار هیچ بازی و حسودی به هیچ امام حسینی
میثم .
ارسال یک نظر
<< Home