دوباره تنها شدم همه یکی یکی دارن میرن ...بعضی وقتها از فکر اینکه خودمم گم وگور بشم بدم نمیاد....گاهی اوقات ساعتها به این موضوع فکر میکنم البته در حالیکه توی رختخوابم و پتو را تا خرخره بالا کشیدم...به جاهای جدیدی که خواهم دید و آدمهای تازه ای که میبینم ..گاهی ساعتها به مکالمه احتمالی بین خودم و این آدمها فکر میکنم ... خیلی مواقع کار به مشاجره و دست به یقه شدن هم میکشه که صلوات میفرستیم....به غذاهای جدیدی که میخورم هم خیلی فکر میکنم..این یکی از لذتبخش ترین قسمتهاشه....گاهی وقتها یه ساحل بکر بدون هیچ بنی بشری پیدا میکنم ساعتها شنا میکنم آفتاب میگیرم...با صدای بلند آواز میخوانم و فحش میدم خلاصه هر عقده خفته و بیداری را که دارم بیرون میریزم...بعضی وقتها پولم ته میکشه توی یک بار کار میکنم البته این بار مذکور توی آمریکاس دهه60 یا 70 ...همه جا میرم به همه جا سر میزنم...بدون اینکه دیده بشم فقط خودم خودمو میبینم با این رویاهام زندگی میکنم یه روز یه فاحشه میشم که از کارش لذت میبره یه روز لذت نمیبره یه روز یه راهبه پیر که توی یه دیر دور افتاده یه گلدون داره...یه روز یه بچه شر که با سنگ سر جوجه ها را له میکنه ...این زندگی رویایی اینقدر لذت بخشه که گاهی نقشمو فراموش میکنم میشم همون رویا!!رویاهامو دوست دارم و باهاشون هر روز نقش جدیدی را میسازم ...گاهی دلم نمیخواد بعضی از این کشورهایی خیالی را واقعآ ببینم ممکنه با رویاهام فرسنگها فاصله داشته باشه.به امتحان کردنش می ارزه فقط رختخواب و پتو را فراموش نکن!!!

0 Comments:
ارسال یک نظر
<< Home