حقيقت هميشه در جاهايی عجيب کشف می شود.در نوشگاهی، مستی آنچه را حقيقت می دانست، جار می زد. مست ديگری جواب داد:«اعتقاد برحقيقت مقدم است.» ليوان آبجو را بالا گرفت و ادامه داد«اعتقاد دارم که اگر اين ليوان را ول کنم، می شکند.برای دانستن حقيقت بايد آن را رها کنم.»حقيقت آشکار شد، هر چند بارگردان دلخور شد.
یکشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۴
پنجشنبه، دی ۲۹، ۱۳۸۴
برف می بارد
مادربزرگ را به خاک سرد میسپاریم
گور سفید می ماند
بی هیچ نشانه ای
یک ساله که مادربزرگ رفته....توی یه صبح زمستونی تصمیم گرفت دیگه بیدار نشه و ماها را توی
حسرت آخرین دیدارمون بزاره...یک ساله که دیگه توی چشماش سورمه نکشیده...یکساله که موهاشو سیاه نکرده و یک ساله که دیگه نوههاش دور هم جمع نشدن.یک ساله رفته...برای همیشه رفته...جاش همیشه خالیه...میدونستی دیگه هیچ کس توی روزهای بی پولیم یه دسته هزاری بهم نداد و با یه لبخند نگفت با اینها آدامس بخر...دیگه با هیچ کس با اون لذت بستنی قیفی نخوردم....دیگه شبها کیسه آب گرمو برای هیچ کس پر نکردم...دیگه رفتی...میدونی توی این یک سال یه شب نبود بهت فکر نکنم...رفتی دیگه رفتی
مادربزرگ را به خاک سرد میسپاریم
گور سفید می ماند
بی هیچ نشانه ای
یک ساله که مادربزرگ رفته....توی یه صبح زمستونی تصمیم گرفت دیگه بیدار نشه و ماها را توی
حسرت آخرین دیدارمون بزاره...یک ساله که دیگه توی چشماش سورمه نکشیده...یکساله که موهاشو سیاه نکرده و یک ساله که دیگه نوههاش دور هم جمع نشدن.یک ساله رفته...برای همیشه رفته...جاش همیشه خالیه...میدونستی دیگه هیچ کس توی روزهای بی پولیم یه دسته هزاری بهم نداد و با یه لبخند نگفت با اینها آدامس بخر...دیگه با هیچ کس با اون لذت بستنی قیفی نخوردم....دیگه شبها کیسه آب گرمو برای هیچ کس پر نکردم...دیگه رفتی...میدونی توی این یک سال یه شب نبود بهت فکر نکنم...رفتی دیگه رفتی
چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۴
خواب دیدم یه مرد به سرم شلیک کرد...گلوله توی جمجمم گیر کرد...افتادم زمین ولی نمردم توی سرم یه حفره خالی بود موهام خیس و داغ شده بود....اما همه آدمهای دورو برم به زندگی روزمره خودشون مشغول بودن هیچ کس کوچکترین اهمیتی به من نمیداد...منم از یه زاویه کج همه را نگاه میکردم...از خواب پریدم به سرم دست کشیدم سالم بود ولی میدونی اون حفرهه هنوز سر جای خودشه
