این چند روزه محرم خیلی روزهای کوفتیه...وقتی بچه بودم این روزها از بهترین روزهام بودن.مامانم را مجبور کرده بودم برام زنجیر بخره...لباس سیاه تنم میکردم ظاهرمم که کاملآ پسرونه بود...میرفتم توی دسته و با جدیت شروع میکردم زنجیر زدن.پنج دقیقه طول میکشید تا یکی از مردها از صف میکشیدم بیرون و میگفت تو که دختری برو چادر سرت کن بیا دنبالمون...منم فرار میکردم میرفتم ...تمام طول محرم هر شب این بازی را تکرار میکردم...زنجیر و سینه زدن و فرار کردن...همیشه هم به لباس سیاه پسر همسایمون که بالاش نوشته بود یا حسین حسودی میکردم....عجب روزهایی بود....بعضی از چیزها بهتره توی بچگی متوقف بشن...این روزها خوب بودن ولی پونزده سال پیش.
چهارشنبه، بهمن ۱۹، ۱۳۸۴
Links
Previous Posts
- بودم همیشه و در هر لحظه...صدایی میشنوم..شاید شکست ...
- با یه نگاه به پشت سرت...یه نگاهه خیلی کوچولو یه وا...
- زمین گذاشتن باری که سالهاست داری حملش میکنی سخت تر...
- گیجی..منگی..تغییر..تغییر..تغییر.......یه نگاه! تنه...
- تمامی آنچه ازیک فرد بشری باقی میماند گوگردی استکه...
- مرد:ساکتیزن:ساکت؟نه!حرفی ندارممرد:سکوت همیشه علامت...
- آرام آرام تحلیل رفتن...آرزویی کن_آرزویی بزرگشخص او...
- صد بار نوشتن و پاک کردن ...پاک کردن تمام نوشته ها....
- تا حالا شده به شغلهلی مختلف فکر کنی و خودتو جای او...
- به اینجا که رسیدیراهنماهایت را رها کناینجا شرق است...
