یکشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۴

هر شب
قهرمانان قصه هايم از کتابهايم بيرون می آيند
و در اطرافم پرسه ميزنند
پيش از آنکه به خواب روم
يکی از آنان را بر می گزينم
و تا سپيده دم،با او می رقصم
هر شب، با يکی از قهرمانانم به تو خيانت ميکنم
سپس بر سینه او از فراقت
میگریم...
چند روزیه احساس میکنم پیر شدم...لحظه هام که میگذرن حسرت میخورم...هر چی بزرگتر میشم از هدفهام دورتر...البته باید بگم اون هدفهایی که من دارم میشه گفت تقریبآ دست نیافتنیه...خودم تو کار خودم موندم...مثل کسی میمونم که داره غرق میشه ولی اون شاخه خشکیده را لایق این نمیدونه که بگیره و خودشو نجات بده و خودشم آروم منتظره خفه بشه و بمیره....نمیدونم از کجا باید شروع کنم ولی اینو میدونم که من زندگی اینجوری را نمی خواستم...این چند روزه خیلی خل شدم...خسته ام....حوصله توضیح دادن ندارم...حوصله هیچی را ندارم میفهمی....هیچی

جمعه، آبان ۱۳، ۱۳۸۴

همه نوشته هام پاک شده خوب فقط میخواستم بگم حالم گهی و افتضاحه...همین